منو مادر جون تو بیمارستان روز قبل عملم برای مادر جونم دعا کنید حالش خیلی بده
دست گلی که همسری برا من اورد بیمارستان
کاش...
در اولین صبح عروســی ، زن و شوهــر توافق کردند که در را بر روی هیچکس باز نکنند . ابتدا پدر و مادر پسر آمدند . زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند . اما چون از قبل توافق کرده بودند ، هیچکدام در را باز نکرد . ساعتی بعد پدر و مادر دختر آمدند . زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند . اشک در چشمان زن جمع شده بود و در این حال گفت : نمی تونم ببینم که پدر و مادرم پشت در باشند و در را روشون باز نکنم . شوهر چ یزی نگفت ، و در را برویشان گشود . سالها گذشت خداوند به آنها چهار پسر داد . پنجمین فرزندشان دختر بود . برای تولد این فرزند ، پدر بسیار شادی کرد و چند گوسفند را سر برید و میهمانی مفصلی داد . مردم متعجبانه از او پرسیدند : علت اینهمه شادی و میهمانی دادن ...
نویسنده :
صبا بانو
0:47
خاله بوی مامانو میداد
چند وقت پیش یه جریاناتی شد که حال نمیکنم بگم از اونجاش میگم که خوب بود رفتیم خونه دایی تولد دایی بود یه دریا گریه کردم و به جای کادو بهش کلی ابغوره هدیه کردم بغضم ترکید سنگ صبورم شکست خاله صدام کرد بغلم کرد پر پر زدم تو بغلش بوی مامان خودمو میداد اون که قدیما داشتم یاد روزای قدیم کردم اون شب قد ٣ ماه سبک شدم ولی خجالت کشیدم نذاشته بودم کسی دردمو ببینه ولی یکی دردمو ریخت وسط گود همه دیدن جیگرم پاره پارس مادر جون چه وقت مردن تو بود اگر بودی این وظع ما نمیشد به کی گله کنم خدایاا ستون خیمه خانواده رو برداشتی مگر ما چه قومی بودیم که بیستونمون کردی مادر جون چرا هر چی صدات میکنم جواب نمیدی قبلا میاومدی به خوابم سر سنگین شدی تازگی یادت نیست همیش...
نویسنده :
صبا بانو
1:30
یه دردو دل کوچولو
دردا برگشتن ولی من بیمحلیمیکنم به همشون به قول دایی داوود بی محلی از همه چی بد تره امید گاهی متوجه میشه ولی من زود رد گم میکنم دیروز یه هو ناقافل گفت درد داری؟ گفتم کی من...!!؟؟ چهرش در هم شد گفت چرا درداتو به من نمیگی ..! چرا به من نمیگی چته ..! از اینکه دستم رو شد حس خاک بر سری بهم دست داد طبیعیش کردم گفتم نه درد چی کشک چی خوابم میاد دیدم فایده نداره (گفتم باد تو دلم پیچید خخخخخخ ) امید گفت یعنی من فرق گوزو با درد تو نمیفهمم منم زدم زیر خندههههههههه خلاصه ماست مالیش کردیم رفت دیشب دوزاریم افتاد که تو خواب گویا زرررررررر و زور میکنم اه و ناله و خلاصه این جریانات راه حل پیدا کردم یه ساعت بعد امید میخو...
نویسنده :
صبا بانو
1:18









